معراج
دوستی و ارتباط با شهدا دو طرفه است . اگر تو با آنها باشی آنهانیز با تو خواهند بود...

با نام ویاد خداوند متعال

به یاد کسانی که رفتندتا ما بمانیم....

کسی که هادی بود و هادی ماند...

شهید ابراهیم هادی-گروه خواهران هادی

این وب متعلق به "گروه خواهران هادی" می باشد

اعضای گروه خوهران و برادران دینی شهداهستند که هریک به صورت گمنام فعالیت دارند.

و اجرشان رو از  شهدا و مولاشون میگیرن

درصورت تمایل میتونید شما هم عضوی ازین گروه باشید




طبقه بندی: شهید ابراهیم هادی،  شهید گمنام،  حکمت، 

بسم رب فاطمه

احمدرضا احدی به تاریخ آبان سال 1345 در اهواز متولد شد . همزمان با آغاز جنگ تحمیلی ، به عنوان مهاجر جنگی همراه خانواده به ملایر بازگشت و در رشته ی علوم تجربی در دبیرستان دكتر شریعتی به ادامه ی تحصیل پرداخت ، تا آن كه در سال 63 موفق به كسب دیپلم گردید. در سال 64 در كنكور سراسری تجربی رتبه اول را كسب كرده و در رشته ی پزشكی در دانشگاه شهید بهشتی تهران پذیرفته شد و در آن جا به ادامه ی تحصیل پرداخت                        . 
وی نخستین بار بار در سال 61 به جبهه رفت و در عملیات رمضان شركت كرد و در همین عملیات مجروح شد .احمد رضا احدی سر انجام در شب دوازدهم بهمن ماه سال 65 به شهادت رسید و پس از پانزده روز كه پیكر آن شهید میهمان آفتاب بود به شهرستان ملایر بازگردانیده شد و در آرامگاه عاشورای ملایر به خاك سپرده شد

  نقاشی از شهید احمدرضا احدی
.

 شهید احمدرضا احدی

قستمی از یادداشت ها ی شهید

دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم من محتاج نیست شدنم. من محتاج توأم خدیا! بگو ببارد باران كه كویر شوره‌زار قلبم سال‌هاست كه سترون مانده است.
من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم. خدایا! دیگر طاقت ماندن ندارم بگذار این خشكزار وجودم این قلب مرده من دیگر نباشد!
خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم. دور از هر كثرتی دوست دارم گمنام گمنام بیایم دور از هر هویتی.
خدایا اگر بگوئی لیاقت نداری خواهم گفت:«لیاقت كدامیك از الطاف تو را داشته‌ام؟
خدایا دوست دارم سوختن را ، فنا شدن از همه جا، جاری شدن به سوی كمال انقطاع، روان شدن...

 

در یكی از جبهه‌های جنوب عده‌ای از بچه‌ها مشغول خواندن دعای كمیل بودند
وقتی كه دعا به این جمله رسید:«الهی و ربی من لی غیرك» دیدم كه پسرك
نوجوانی كه هنوز موی در صورتش در نیامده بود سر بر سجده برد و پس از
اتمام دعا هم در سجده بود. گفتند كه شاید خواب باشد. آرام به وی نزدیك
شدند و دیدند كه صدایی از او بلند نمی‌شود. به او دست زدند دیدند كه افتاد.
او را به بهداری مقر بردند اما بی‌خبر از آنكه او از همان ابتدا جان به جان آفرین
تسلیم كرده بود. الهی و ربی من لی غیرك این معراج است شاید هم بالاتر هرچه بگوئی كم گفته‌ای هرچه بسرایی كم سروده‌ای و هرچه بنویسی كم نوشته‌ای و هرچه فكركنی در نخواهی یافت كه او چرا؟‌
هرچه فكر كنی كه خدایا او در ذهنش چه بود كه اینگونه دنیا و مافی‌ها را تنگ‌تنگ دید و در آن سجده با شنیدن این جمله مولا علی (ع) زیبا، وصف‌ناپذیر، و آرام به لقاالله پیوست نمی‌توانی دریابی این واقعه شوری است بر پیكر خسته وفرتوت ما. بانگی است بر روح پژمرده ما و آدمی را به یاد این جملات از
مناجات شعبانیه می‌اندازد كه :الهی هب‌لی كمال الانقطاع الیك وانر ابصار قلوبنا بضیاءنظرها الیك... خدیا به من
انقطاع كامل به سوی خود عطا فرما و دیده‌های دل ما را به نوری كه آن به نور
تو را مشاهده كند روشن نما


دعامون کنید

یازهرای مرضیه.




طبقه بندی: وصیت نامه شهدا،  زندگی سرداران، 
توسط گمنام
بسم رب فاطمه

شهید احمد علی نیری در تابستان 1345 در روستای آینه ورزان دماوند به دنیا آمد.

از همان کودکی به حق الناس ونماز اول وقت  اهمیت بسیاری می داد.در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان میداد همه میدانستند که اگر مقابل احمد آقا غیبت کسی را انجام دهد با آنها برخورد خواهد کرد.

احمد آقا بسیار اهل توسل بود . در وصیت نامه خود به قرآن بسیار سفارش کرده است.از شاگردان آیت الله حق شناس بود . بعد از شهادت احمد حضرت ایت الله حق شناس از کرامات و خاطرات عجیبی از این بنده مخلص پروردگار بیان کردند و

گفتند : آقا در این تهران بگردید ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می شود یا نه؟

یه روز امتحان بعد از ساعات آموزشی برگزار شد موقع نماز بود با اینکه همه ما سر صف بودیم او آهسته حرکت کرد و رفت سمت نماز خانه میدانستم نماز او طولانی است هرچه گفتم بی فایده بود .همان موقع همه ی ما را به صف کردند و وارد کلاس شدیم خیلی ناراحت احمد بودم و 20دقیقه توی کلاس نشسته بودیم و از معلم وناظم خبری نبود .معلم وارد کلاس شد و با عصبانیت گفت دستگاه تکثیر کلی وقت مارو تلف کرد تا این برگه ها آماده بشه همان موقع احمد وارد کلاس شد با اینکه معلم اخلاقی داشت که بعد از خودش کسی را به کلاس راه نمی داد به احمد گفت نیری برو بشین سرجات...احمد مشغول به پاسخ به سوالات شد فرق او با من این بود که او نماز اول وقت را خوانده بود و من ...

ما نماز میخواندیم که رفع تکلیف کرده باشیم ولی او از نماز خواندن ومناجات با خدا لذت می برد یه شب احمد در حال خواندن نماز بود از دور  او را نگاه می کردم گوبی خداوند در مقابلش ایستاده بود و او مانند یک بنده ی ضعیف مشغول تکلم بود قنوت نماز طولانی شد بعد از نماز ا ز او پرسیدم توی قنوت نماز چیزی شده بود ؟

کمی فکر کرد وگفت :چیز خاصی نبود میخواست طبق معمول موضوع را عوض کند  اما انقدر اصرار کردم که گفت : در قنوت نماز بودم که گویی از فضای مسجد خارج شدم نمیدانی آنچه که از زیبایی های بهشت و عذاب های جهنم گفته شده همه را دیدم ...

یه روز بهش گفتم من نمیدانم چرا توی این چند سال اخیر شما در معنویات رشد کردی .می خواست بحث را عوض کنداما سوالم را تکرار کردم . گفتم حتما علتی داره.گفت اگه طاقتش رو داری بشین تا برات بگم.

یه روز با رفقای محل وبچه های مسجد رفته بودیم دماوند. همه مشغول بازی بودند یکی از بزرگترها گفت احد آقا برو کتری روآب کن بیار... منم راه افتادم راه زیاد بود کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رودخانه نزدیک شدم.تا چشمم به رودخانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین  و همان جا نشستم بدنم شروع کرد به لرزیدن نمیدانستم چه کار کنم . همان جا پشت درخت مخفی شدم ...می توانستم  به راحتی گناه بزرگی انجام دهم. پشت ان درخت وکنار رودخانه چندین دخترجوان مشغول شنا بودن .همان جا خدا را صدا زدم و گفتم خدایا کمک کن. خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی شوداما خدایا من به خاطر تو ازین گناه می گذرم.

کتری خالی را برداشتم از جایی دیگر آب تهیه کردم ورفتم پیش بچه ها ومشغول درست کردن آتش شدم.یه سختی آتش را آماده کردم و خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بودیادم افتاد حاج آقا گفته بود هرکس برای خداگریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت . گفتم ازین به بعد برای خدا گریه میکنم حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم واشک میریختم ومناجات می کردم خیلی باتوجه گفتم یا الله یا الله... به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همه طرف شنیده میشد به اطرافم نگاه کردم صدا از همه سنگریزه های بیابان و درختها و کوه می آمد!!! همه می گفتند سبوح القدوس و ربنا الملاکه والروح...

از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد...


شهید احمد علی نیری

نوزده ساله بود که به جبهه اعزام شد چندماه بیشتر جبهه نبود عملیات والفجر8 منطقه فاو شرکت کرد. ترکش خمپاره درست از پهلوی چپ وارد و به قلب او اصابت کرد.کمکش کردم تا بلند شود به سختی روی پای خود ایستاد به اطراف نگاه کرد و رو به سمت کربلا قرار گرفت دستش را با ادب به سینه نهاد و گفت : السلام علیک یا اباعبدالله ... یکباره گردنش کج شد  به زمین افتاد ...

***********
پ ن : چند روز پیش  کتاب شهید احمد علی نیری رو خوندم
با سن کم به کجاها که نرسیده ...
این چند روز همش تو این فکر بودم که چه جوری میشه با این سن کم به این یقین رسیده که موقع نماز بدنش میلرزه و با آقا امام زمان (عج) دیدار داشته و به این همه حس ها وحالتهای قشنگ دست پیدا کرده...

صبح پیامکی از سخنان آیت اله بهجت برام اومد :
لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر(عج)  تشرف یابد. بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز سپس توسل به ائمه (ع) بهتر از تشرف باشد...

 دعامون کنید
یازهرای مرضیه




طبقه بندی: زندگی سرداران،  حکمت، 
توسط گمنام
بسم  رب فاطمه

شهید نامجو

 شهادت  آرزوی ایشان بود. در نیمه‌های شب، وقتی به نماز می‌ایستاد، با خدا راز و نیاز می‌كرد و با اشك و ناله‌های بلند از خدا آرزوی شهادت می‌كرد. او در مورد شهادتش با بچه‌ها صحبت كرده بود و آنها را آماده شهادت خود کرده بود. البته این آمادگی را از سالها قبل به من داده بود و از من خواسته بود در صورت شهادت او اصلا گریه نكنم.

این موضوع را بارها به طور صریح به دخترمان گفته بود و دخترم نیز روی این مسئله حساسیت پیدا كرده بود. اما چون همه ما او را دوست داشتیم گفته‌ها و سفارشهای او هم برای ما دوست‌داشتنی بود. گرچه از دست دادن عزیزان بسیار سنگین است، ولی انسانی كه یك بعدی نباشد می‌داند كه در دنیای دیگر زندگی دیگری وجود دارد و بهتر است انسان راضی باشد به رضای خدا.

پس از بازگشت از سفر، به منزل جدید در خارج از شهر نقل مكان كردیم. برای او كه وزیر دفاع بود این محل اصلا منطقه امنی نبود ولی او بدون توجه به این مسائل با همان فولكس كهنه رفت و آمد می‌كرد و به تهدیدات گروهك‌ها و تروریست‌های ستون پنجم اعتنا نمی‌كرد.


افتخار می‌كنم همسرنامجو و مادر فرزندانش هستم

سه روز بعد از اسباب‌كشی به جبهه اعزام شد و قرار بود برای جشن سردوشی دانشجویان مراجعه كند. طبق معمول ما هم منتظر آمدنش بودیم و چون همه همسران، با نگرانی و دلشوره در غروبی غمبار به اتفاق مادرم و بچه‌ها در مقابل منزل به آسمان نگاه می‌كردیم و صدای هلی‌كوپترهای در حال عبور را به نظاره نشسته بودیم، خیلی دلمان می‌‌خواست كه او با یكی از همین هلی‌‌كوپترها آن شب از راه برسد و ما موفق به دیدار او بشویم. خلاصه شب را با دلتنگی فراوان به صبح رساندم ولی احساس من چیز دیگری می گفت و اتفاقات ناگوار را در پیش روی من مجسم می‌كرد. صبح زود رئیس دفتر ایشان به اتفاق چند تن از بستگان به منزل آمدند و من از آنها خواستم كه هر خبری شده بگویند، اما آنها برای رعایت حال من كه چهار ماهه باردار بودم از دادن خبر خودداری كردند. هرچه اصرار كردم نگفتند، تا این كه ساعت 8 صبح خبر سقوط هواپیمای C-130 حامل فرماندهان ارتش و بعد هم اسامی شهدای این حادثه ناگوار را از طریق رادیو شنیدیم.

چند ماه بعدی از این حادثه، سید مهدی پسر دوم من با خصوصیات خاص پدر و با روحی به لطافت روح پدر به دنیا آمد. در زمان شهادت، دخترم 9 سال و فرزند دومم ناصر 6 سال داشت. با شنیدن این خبر عرق سردی بر وجودم نشست. سفارش شهید مبنی بر گریه نكردن در شهادت او و غم از دست دادن همسر و پدر فرزندانم آتشی سوزنده بر دلم ریخته بود. نمی‌دانستم چه بایدبكنم و ساعتها مبهوت بودم. سرانجام باخود گفتم: وظیفه دارم از این پس برای بچه‌های شهید هم مادر و هم پدر باشم و با توكل به خدا تا امروز چراغ زندگی‌ یادگارهای آن شهید بزرگوار را روشن نگه داشته‌ام و در حال حاضر دو فرزندم پزشك و مشغول تحصیل می‌باشند.

من امروز افتخار می‌كنم كه مادر كودكان شهید نامجو می‌باشم و بالاترین دلخوشی من این است كه خود را یكی از پیروان ناچیز حضرت فاطمه  (س) می‌دانم، و امروز یقین دارم كه من و مادر یا همسر سایر شهدا به خاطر خدا و مصالح انقلاب اگر همانند حضرت زهرا (س) بردباری را پیشه خود سازیم و تسلیم رضای او گردیم مطمئنا پاداش این فداكاری‌ها را در آن دنیا خواهیم گرفت.

شهید نامجو در كنار حضرت آیت الله خامنه‌ای، مدظله العالی، حدود دو سه ماه متوالی در ستاد عملیات نامنظم فعالیت داشت. در طول این مدت كه ما زیر بمب و موشك دایم بودیم، بعضی وقتها تماس تلفنی با ما داشت و جویای احوال ما می‌شد. یك بار در حین صحبت‌ تلفنی متوجه شدم كه صدایش گرفته است. پرسیدم: طوری شده؟ و او با لبخند گفت: چیزی نیست نگران نباش،‌ از دود و آتش است.

و پس از آن پیغام فرستاد كه پمادی برایش تهیه و ارسال كنیم. علتش را پرسیدم. گفت، انگشتان پایم زخم شده است.

پرسیدم: چرا؟ گفت: برای اینكه وقت نمی‌كنم پوتین‌هایم را از پایم درآورم. چند شب بعد،‌ ناگهان دیدیم شهید نامجو به منزل آمد. از او پرسیدم: چطور شد كه به مرخصی آمدی؟ گفت: آقای خامنه‌ای به من امر فرمود: سید دو ، سه شب برو خانه.


دعامون کنید
یازهرای مرضیه



طبقه بندی: زندگی سرداران، 
توسط گمنام
بسم رب فاطمه

بنا به درخواست دوستان عزیزم قانوهایی که برگرفته از قانونهای شهید علمدار هست رو اینجا میزارم
اگر خواستید ازشون استفاده کنید

قانون اول

خداوندا ! اعتراف می کنم به این که قران را نشناختم و به آن عمل نکردم .حداقل روزی 2صفحه  قران را باید بخوانم ،  اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیل نتوانستم این 2 صفحه را بخوانم روز بعد باید حتما یک حزب بخوانم

قانون  دوم

پروردگارا اعتراف می کنم از این که نمازم را به معنا نخواندم و حواسم جای دیگری بود در نتیجه دچار شک در نماز شدم .حداقل روزی دو رکعت نماز قضا یا مستحبی باید بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم روز بعد باید نماز قضای یک ۲۴ ساعت را بخوانم .

قانون سوم

در هر بیست و چهار ساعت باید ۵ بار تسبیحات حضرت زهرا (س) برای نماز های یومیه و ۲ بار هم برای نماز قضا یا مستحبی بگویم.اگر به هر دلیل نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ۳ مرتبه این عمل را تکرار کنم.

قانون چهارم

خدایا اعتراف می کنم از این که شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم حداقل در هر هفته باید 4 شب نماز شب بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم شبی را به جا بیاورم باید به جای هر شب 1000 تومان صدقه کنار بگزارم.

قانون پنجم

خدایا اعتراف میکنم به اینکه (خدا میبیند ) را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خود کار کردم.حداقل در هر روز باید صبح زیارت عاشورا و صبحهای جمعه سوره الرحمن را بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد ۴ صبح زیارت عاشورا و یک جز قران بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آنرا در اولین فرصت بخوانم.

 

 

قانون ششم

در تعقیبات نماز صبح سوره یس ، نماز ظهر سوره نباء ، نماز عصر سوره عصر، نماز مغرب سوره واقعه و نماز عشاء سوره ملک را بخوانم اگر به دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم آخر شب باید این سوره ها خوانده شود وبه ازای هرسوره که کوتاهی وتا آخر شب خوانده نشد 1000 تومان کنار بگذارم و 100 صلوات نیز بفرستم.

قانون هفتم

حداقل باید در هر بیست و چهار ساعت ۷۰ بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم در بیست و چهار ساعت بعدی باید ۳۰۰ بار استغفار کنم و باز هم ۳۰۰ به ۶۰۰ تبدیل می شود.

قانون هشتم

در روز باید 5 صفحه کتاب بخوانم اگر به هردلیلی نتوانستنم این عمل را انجام دهم روز بعد15 باید  صفحه را بخوانم وحدیثی یاد بگیرم.

قانون نهم

خدایا اعتراف می کنم از این که مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشد.حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرب ودو رکعت برای سلامتی امام زمان بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم روز بعد باید 1000 تومان صدقه کنار بگذارم.

قانون دهم

باید ۲ روزدر ماه را روزه بگیرم.بهتر است که دوشنبه و پنجشنبه باشد.اگر به هر دلیل نتوانستم این عمل را انجام دهم در ماه بعد باید به جای دو روز ۳ روز و به ازای هر روز1000 تومان صدقه بپردازم.



ماروها دعا بفرمایید
یازهرای مرضیه


توسط گمنام

بسم رب فاطمه


بهنام در تاریخ 12/11/1345 در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به دنیا آمد.شهریور 59 بود که شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند باور نمی کرد که خرمشهر دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام تصمیم گرفت بماند بمباران هم که می شد بهنام 13 ساله بود که می دوید و به مجروحین می رسید.

از دست بنی صدر آه می کشید که چرا وعده سر خرمن. عراقی ها فکر نمی کردند بچه 13 ساله برود شناسایی رهایش میکردند .یکبار رفته بود شناسایی عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی بر می گشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره می کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند یک اسلحه به غنیمت گرفته بود با همان اسلحه 7 عراقی را اسیر کرده بود احساس مالکیت می کرد به او گفتند که باید اسلحه را تحویل دهی می گفت به شرطی اسلحه را تحویل می دهم که به من حداقل یک نارنجک بدهید یا این یا آن دست آخر به او یک نارنجک دادند شهر دست عراقی ها افتاده بود در هر خانه چند عراقی پیدا می شد که کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می کردند خودش را خاکی می کرد موهایش را آشفته می کرد و گریه کنان می گشت خانه هایی را که پر از عراقی بود به خاطر می سپرد عراقی ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند گاه می رفت داخل خانه ها پیش عراقی ها می نشست مثل گرولال ها از غفلت عراقی ها استفاده می کرد و خشاب و فشنگ و کنسرو بر  می داشت همیشه یک کاغذ و مداد در جیبش داشت که نتیجه شناسایی را یاداشت می کرد پیش فرمانده که میرفت اول یک نارنجک سهم خودش از غنایم را بر می داشت بعد بقیه را به فرمانده می داد


شهید بهنام محمدی

زیر رگبار گلوله بهنام سر میرسید همه عصبانی می شدند که تو آخر اینجا چکار می کنی برو تو سنگر... بهنام کاری با ناراحتی بقیه نداشت کاسه آب را تا کنار لب هر کدام بالا می برد تا بچه ها گلویی تازه کنند . خمپاره ها امان شهر را بریده بودند و درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود و چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 28/مهر/1359 پر گشید و امروز آشیانه بهنام این کبوتر خونین بال در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا و اجدادش مدفون است . 

 وصیت نامه اولین نوجوان سیزده ساله دفاع مفدس شهید بهنام محمدی 

 بسم الله الرحمن الرحیم من نمیدانم چه بگویم من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم به ما خیانت می شود.من می خواهم وصیت کنم هر لحظه در انتظار شهادت هستم . پیام من به پدر و مادر ها این است که بچه های خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند . به خدا توکل کنند . پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید


دعامون کنید

یازهرای مرضیه




طبقه بندی: شهید گمنام، 
توسط گمنام
بسم رب فاطمه

داداش ابراهیم امروز روزت بود، روز معلم .....روزت مبارک

روزت مبارک



برای من حقیر معلم خوبی بودی
درسای زندگیمو ازت یاد گرفتم نمیدونم تونستم خوب پاسشون کنم یا نه
ولی اگر لطف خدا شامل حال ما بنده ها نشه...

داداشی خیلی دعام کن


یازهرای مرضیه





طبقه بندی: شهید ابراهیم هادی، 
توسط گمنام
بسم رب فاطمه

من جنگیدم ، تو تماشا کردی،او فرار کرد

 من توی کرخه شنا کردم، تو به استخر سرپوشیده رفتی ، او با اسکی روی آب ،مزاحم خواب ماهی ها شد.

 من با صدای آهنگران بزرگ شدم،تو ،در حمام از صدایت لذت بردی ،او آخرین ترانه های لس آنجلسی را زمزمه کرد .

 من عکس مهدی باکری را قاب گرفتم ،تو عکس بچه گربه های ملوس را از بازارقائم خریدی.او آلبوم جشن تولدهایش را ورق زد.

 من شربت صلواتی خوردم . تو کوکاکولا را سر کشیدی ، او لیموترش را در گیلاس فشار داد.

 من زخمی شدم ،تو نزدیک بود دلت بسوزد. او جای نیش پشه را خاراند.

 من لباس بیمارستان پوشیدم. تو جلوی آیینه پیراهن تازه ات رانگاه کردی . او به دنبال مایوی آمریکایی ، میدان محسنی را زیر پا گذاشت.

 من به اتاق عمل رفتم. تو  چرت بعد از ظهرت را از دست دادی . او ،دمر روی تخت افتاد و بالا آورد ! 

من به اقیانوسی از نور افتادم. تو زیر هالوژن ها به تماشای ویترین ایستادی ، او مه دشکن های بنزش را در تونل کندوان روشن کرد.

 من هنوز یک آرزوی بزرگ هستم .تو...! او...!

*******

این روزا خیلی چیزا رنگ عوض کرده

بدجور دلم از آدما و کاراشون گرفته

هر روز یه جور ... هروز به حرف...

داداش ابراهیم اگه حرفای آبجیت نبود تا الان دق کرده بودم

خودت این چیزا رو بهتر میدونی چیزی نگم بهتره



خیلی دعام کنید

یازهرای مرضیه





طبقه بندی: شهید گمنام،  مناجات، 
بسم رب فاطمه

مهمان ویژه مراسم خانواده ابراهیم بودن
خداروشکر مثله همیشه خودش هوامون رو داشت ...

خواهرش میگفت : بعد از عملیات بیت المقدس که مجروح شده بود . یه روز باهم اومده بودیم بهشت زهرا با یکی از دوستاش قطعه 26 خیلی وقت داشتن حرف میزدن وقتی بلند شد عصایی که زیر بقل زده بود رو زد زمین و گفت به روز ما میاییم اینجا...

الان همون مکان شده مزار ابراهیم و دو تا مزار اون طرف تر مزار همون دوستش

تولد ابراهیم هادی



تولد ابراهیم هادی

حاج آقا حسنی مثله مراسم سالگرد ابراهیم کولاک کردن

تولد ابراهیم هادی

مهمونا هم مثله همیشه دعوت شده خود آقا ابراهیم بودن

تولد ابراهیم هادی

تولد شهید ابراهیم هادی

مثله همیشه کنارمون بودی و خودت مراسم رو اداره کردی...


**************
پ ن فقط برای داداش ابراهیم : روز تولدم ازت یه هدیه خواستم گفتم تا تولد خودت 18 روز مونده تا اون موقع هدیه میخوام.
فکر نمیکردم هرروز یه هدیه برام داشته باشی

خیلی دعامون کنید
یازهرای مرضیه




طبقه بندی: شهید ابراهیم هادی،  حکمت، 
توسط گمنام
بسم رب فاطمه

میخواهیم برای داداش ابراهیم تولد بگیریم.
تولد 56 سالگی...

شما هم دعوت هستید


یکشنبه اول اردیبهشت 1392     ساعت 3 بعد از ظهر 
   کنار مزار یاد بود شهید ابراهیم هادی


اگر خدا بخواد یه مهمون ویژه هم داریم

دعامون کنید

یازهرای مرضیه



طبقه بندی: حکمت، 
بسم رب فاطمه

هفته قبل منزل شهید علی چیتگر مهمان بودیم
چه خانواده با صفایی چقدر خون گرم من یکی شرمنده شون شدم
با اینکه اولین بار بود همدیگرو میدیدم اما همه چی برام آشنا بود...
اول رفتیم مزار داداش علی

مزار شهید چیتگر

اینجا هم اتاق علی آقا هستش
مادر و پدر و خواهراش آدمای خوش صحبتی بودن و با اون لهجه گیلکی وقتی از خاطراتشون میگفتن گذر زمان رو حس نمیکردی.

اتاق شهید چیتگر

انقدر خانواده خونگرمی بودن که دل کندن ازشون برام سخت بود.

موقع برگشت برای خداحافظی ازت فقط یه چیزی خواستم .
انگار هنوزم باید منتظر بمونم...

مزار شهدای دیگه هم رفتیم
اما فریدون کنار و طلبیدن حاج حسین بصیر یه چیز دیگه بود. خیلی دلم میخواست سید مجتبی علمدار هم بریم اما انگار نطلبیده بود


مزار حاج حسین بصیر

بازم ازتون ممنون مثل همیشه شرمندم کردید...

دعامون کنید
یازهرای مرضیه




طبقه بندی: حکمت، 
(تعداد کل صفحات:32)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

"بسم رب فاطمه"
شاید شمایی که دارید از این وبلاگ دیدن میکنید از طریق بسته های فرهنگی شهدا اینجا دعوت شده باشید.
این بسته ها شعبه ی دیگه ای نداره
و فقط برای دله خودم و به عشق شهدای گمنامه

مزار شهدا رفتید این بنده روسیاه رو هم دعا کنید...

"یازهرای مرضیه"

*************************
خدا یا ...
تو را شکر میگویم که به من لذت معراج ارزانی داشتی
تا گاه گاهی از این دنیای مادی در گذرم


شهدا حق بزرگی رو به گردن ما گذاشتند ورفتند...
آیا بعد از اونا تونیستم این حق رو به جا بیاریم

بعداز شهدا ما چه کرده ایم...؟؟؟!!!

کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید؟!

چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین.....

موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

قالب وبلاگ